سيد محمد باقر برقعى

3558

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سلطان ولايت بر باد مده جانا آن طرّهء مشكين را * دربند مكن چندين ، باز اين دل مسكين را چون جعد تو مىباشد ، خم در خم و چين در چين * از بهر چه مىتابى ، آن گيسوى پرچين را از پا فكند قدت ، مر سرو و صنوبر را * رونق شكند خدت ، مر لاله و نسرين را گل خيره و مل تيره ، گردند اگر بينند * آن ساق بلورين را ، وان ساعد سيمين را تلخ است بتا كامم ، از زهر فراق تو * بازآى كه بوسم باز ، آن دو لب شيرين را بار غم تو بر دوش ، فرهاد صفت دارم * فرهاد كشد آرى ، بار غم شيرين را شعر خوش من برخوان ، با نغمهء ناى و نى * تا درنگرى كمتر ، اشعار و دواوين را رو بندگى از جان كن ، سلطان ولايت را * تا بندهء خود سازى ، مر جمله سلاطين را ماه دلدار دل بىساغر آن لعل ميگون * بگو چونى ، بگو چونى ، بگو چون يقين بىعارض چون ماه دلدار * جگرخونى ، جگرخونى ، جگرخون اسير طرّهء ليلى وشى را * چو مجنونى ، چو مجنونى ، چو مجنون تو را بىروى دلبر بينم اى دل * دگرگونى ، دگرگونى ، دگرگون بدون سوز دل از جمع عشّاق * تو بيرونى ، تو بيرونى ، تو بيرون مداوا درد عاشق گر توانى * فلاطونى ، فلاطونى ، فلاطون به من اى نوش‌لب صد بوسه زان لب * تو مديونى ، تو مديونى ، تو مديون به فرق فضل افسر « نادرى » تو * از اين طبع چو جيحونى ، چو جيحون